تبلیغات
پیله ای برای پرواز...

پیله ای برای پرواز...
اولش همه کرم بودند! بعضی به همان پیله قناعت کردند،اما بعضی پروانه شدند... 
سلام
این مدتی که نبودم و آپ نمی کردم به خاطر این بود که اسباب کشی داشتیم.
از یک محله نسبتا مرفه نشین به یک محله ای در وسط شهر...
اینجا من و همسر خیلی صفا می کنیم
بگذریم از این که محله جدیدمون خونه هاش بیشتر یک طبقه اند
 بگذریم از این که همسایه هاش هنوز با هم غریبه نیستن
 بگذریم از این که ساعت 2 شبش مثل ساعت 11 شبه جاهای دیگه شلوغه
 بگذریم از این که همه چیز بهمون نزدیکه
اونی که  خیلی بی نظیره اینه که اگه بخوای پیاده بری تا حرم امام رضا فقط 20 دقیقه طول می کشه!!!!!!!!!
داشتم از صفای محلمون می گفتم.
الان که محرمه تو هر کوچه ای حداقل یک روضه پیدا میشه. کوچه ها سیاه پوشن. دقیقا جای خونه ما معدن هر چی روضه و مسجد و حسینیه است.
اینجا خیلی صفا داره
جای شما خیلی خالی!!!!!!!!!!!
ما دیگه حسابی با امام رضاهمسایه شدیم...



[ پنجشنبه 17 آذر 1390 ] [ 09:24 ق.ظ ] [ پروانه ]
پیله

والشمس که بی روی تو من حیرانم

والفجر که بی وصل تو در بحرانم

والیل که بی موی تو روزم تاریک

والعصر که بی عشق تو در خسرانم...


از وبلاگ چشم به راه


[ سه شنبه 17 آبان 1390 ] [ 09:29 ق.ظ ] [ پروانه ]
پیله
سلاااااااااااااااااااام!
اولا: از همه کسایی که بهشون قول دادم تا آخر 5شنبه وبمو بروز کنم اما نکردم معذرت می خام اینترنتمون از دست رفت!نفهمیدم چی شد؟!!!

دوما : تف تو ریا ،12 آبان ،پنج شنبه ،رفتم هیئت. یک جریانی برام پیش اومد که حاصلش جریان زیره حتما حتما حتما حتما بخونیدش قول میدم پشیمون نمی شید!!!!!!!!!!!




لالایی

هیئت تموم شد.مداح پشت بلندگو گفت:فردا مراسم ظهر شهادت امام محمد باقر،عاشقان ولایت عشقشونو ثابت کنن!ساعت12 ظهر فردا همین جا!!!
فرداش 13آبان بعد نماز جمعه راهپیمایی بود.
روز مبارزه با استکبار جهانی!!!؟؟؟
دلم خیلی گرفت...
از هیئتی های بی بصیرت...
از همه ی اونایی که تو اوج بیداری اسلامی لالا کردن....
راستی امام حسین کدومو بیشتر دوست داره؟؟؟؟

[ یکشنبه 15 آبان 1390 ] [ 09:20 ق.ظ ] [ پروانه ]
پیله
می گفت:اصلا قانون گوسفند این است،جلویش را نگیری آنقدر می چرد تا بترکد!...
خودت دیدی چند وقت پیش اخبار گفت :یک گله ای آن قدر چرید تا ترکید!...
می گفت:می خورد ...می خورد...می خورد واصلا هم حالیش نیست که جلوی خودش را بگیرد!!...
می گفت:بعضی آدم ها هم همین جورند!....آن قدر چشم هاشان را می چرند که آخر...
می گفت:اگر حواست به نگاهت بود ،بود! وگرنه از گوسفند کمتری...
تو عقل داری که گوسفند ندارد...
گفتم:!!!!!
..............................چیزی برای گفتن نداشتم..................................


[ چهارشنبه 11 آبان 1390 ] [ 06:04 ب.ظ ] [ پروانه ]
پیله

اقا اجازه...

دل زده ام از تمام شهر

بی تو دلم گرفته از این ازدحام شهر

اقا اجازه...

دست خودم نیست خسته ام

در درس عشق من صف اخر نشسته ام

اقا اجازه...

در این کلاس، عاطفه معنا نمی دهد

این جا کسی به پای تو برپا نمی دهد

اقا اجازه...

بغض گرفته گلویمان

ان قدر رد شدیم که رفت ابرویمان...

.................................................

از وبلاگ فرزند خاک


[ جمعه 6 آبان 1390 ] [ 11:31 ق.ظ ] [ پروانه ]
سلام این داستان رو بعد دیدن خانومی در خیابان می نویسم که اگر شما هم می دیدید حالتون بهم می خورد...هر چی با خودم کلنجار رفتم توصیفش کنم نشد اگر گاهی زیاده روی کردم بهم حق بدید


من مدیون شماهستم ...
زن وشوهر جوانی در پیاده رو قدم می زنند...«از توصیف قیافه خانوم معذورم خودتون هرچی بی حجاب دیدین خیلی ضایع ترش رو فرض کنید!»


مرد جوانی یک دفعه دست مرد متاهل را می گیرد و می گوید:
سلام آقا من به بزرگواری شما کسی رو ندیدم شما خیلی جوان مردید!!!!!!!!!
راستش من مدتی نیاز شدیدی به ازدواج پیدا کرده بودم،چون دانشجویم و وضعیت کاری ام مشخص نیست خودم رو توی هچل نیانداختم و ازدواج نکردم ...
آلان حالم خیلی خوبه ! با دیدن خانوم شما مقداری از فشار جنسی که روم بود بر طرف شد.
ممنونم شما خیلی جوانمردی !
این احساسمو مدیون شما هستم....
راستش حالا که فکر می کنم بی غیرتی اونقدرم بد نیست!!!!!!!!
و شما خانوم مهربون:
نمی دونم چطور ازت تشکر کنم! شما منو نجات دادی. این بی حیایی، بی شخصیتی و اینکه اینقدر از فطرتت دور شدی قابل تحسینه... یک وقت فکر نکنی قصد توهین دارم فقط می خواستم بگم ماشالا هزار ماشالا کمالاتت تکمیله

خلاصه ممنونم ......ازتون خیلی ممنونم..........!!!!!!!!!




[ پنجشنبه 5 آبان 1390 ] [ 08:32 ب.ظ ] [ پروانه ]
پیله
سلام امروز می خوام به همه تنبل خان ها ی مثل خودم که حوصله خوندن مطالب بلندو ندارن حال بدم برا همین براشون داستان 30ثانیه ای نوشتم.
راستی پیله هاتون برام مهمه پس حسابی پیله کنید !!!!!!!!



1-
خنده رو ،اتو كشیده و باكلاس...
مانتو اش صاف وچادرش تمیز...خیلی هم مودبانه  حرف می زد....
و البته بوی گل می داد!!!!!!!!!
حتی همان 5تا بچه سوسول مانتوای كلاس كه از چادر خوششان نمی آمد جذبش شده بودند.
جذب اخلاقش كه واقعا اسلامی بود...
نیازی به حرف زدن نبود...


2-
همیشه می گفتم :خدایا با اینكه گناهكارم اما دوستت دارم خیلی هم دوستت دارم!!!!
...که خدا سر کلاس اخلاق اینجوری جوابمو داد:
ای پسر عمران!هرکس که می گوید مرا دوست دارد و پاسی ازشب را به عبادت  بر نمی خیزد دروغ می گوید !
مگر این طور نیست که هر عاشقی خواهان خلوت با معشوقش است؟

حسابی تابلو شدم...



3-
آفتاب روی صورت بچه هیئتی می افتد.
ساعت را با چشمان خواب آلودش نگاه می کند.
یک ساعت می شود که نماز صبحش قضا شده است.
دوباره می خوابد.
آخر دیشب تا ساعت 3 سینه می زده است!؟؟!!!


[ یکشنبه 1 آبان 1390 ] [ 09:11 ق.ظ ] [ پروانه ]
پیله
این شعر رو به عشق پروانه هایی که دنیا جاشون نبود سرودم وبه همه خانم های شهدا ،همونایی که بودنشون موندنشون وایستادگیشون صفحه تازه ای از عشق رو ورق زد تقدیم میکنم...

همسنگر
تارهای موی تو دانه به دانه شد سفید
ناله هایت را چرا نشنید بنیاد شهید؟
رنج یک زندگی سخت به دوشت داری
وچه آرام میان غم خمیدی مثل بید
داستان زندگی شوهرت گردید چاپ
به شماره اشک هایی که ز چشمانت چکید
همه از ماجرای رفتن او می گویند
خستگی وپینه های دست هایت را که دید؟
یک زمانی هستی خود را فدا کردی وبعد
یک زمانی چادرت بند دل دشمن درید
یک شبی با شوهرت دیدم که گفتی مرتضی
یاورت ،همسنگرت زیر هجوم غم خمید
توخودت تقسیم کردی عشق را با شوهرت
سهم تو زینب شدن هرچند در سختی رسید
پرده ای مشکی به روی درب این خانه زدند
مرتضی همسنگرت طعم شهادت را چشید...

[ شنبه 30 مهر 1390 ] [ 03:19 ب.ظ ] [ پروانه ]
پیله
می خواهم کمکت کنم!
من...آری...خود من...
من که برای آدم شدن تو باید کمکم کنی.

می خواهم کمکت کنم....
اما قبلش می خواهم که به من نخندی.
و نگویی که اندازه این حرف ها نیستی...
هرچند که تو هم اهل این حرف ها نیستی.

می خواهم کمکت کنم...
هرچند که سالهاست در مرداب شهر خفه شده ام...
و گناهان مرا هضم کرده
هرچند گاهی خوشی زیر دلم می زند و تورا فراموش میکنم.
چه حرفی...
گاهی تورا فراموش میکنم!!!!!
تو اکثر وقتها از خاطرم می روی..
ومهم لحظه ی آمدنت است که وقتی به خاطرم می آیی
«دلم برایت تنگ می شود»
آقا...
می خواهم برای آمدنت کاری کنم...
کاری که فقط برای تو باشد.
هرچند کوچک، اما فقط برای تو...
دستانم را بگیر و مرا بپذیر!
و این هدیه ناقابل را...

[ جمعه 29 مهر 1390 ] [ 04:35 ب.ظ ] [ پروانه ]
پیله
نوروز89 -هویزه:
مدیر کاروان:عزیزان اینجا هویزه است.اول نماز می خونیم و بعد توی اون حسینیه نهار می خوریم. الان ساعت12/5هست - ساعت 2 همین جا-علامت پرچم.

اولین بار بود هویزه می رفتم.دستشویی هایش غلغله بود.اگر می خواستم صبر کنم تا ساعت 2، زیارت دستشویی نصیبم نمیشد.
خواستم نماز بخوانم .جای قبور شهدا  نماز می خواندند وآنجا خیلی شلوغ بود.
گوشه ای نمازم را فرادی خواندم بعد هم نهار وبعدش هم حرکت...
همه چیز به همین سادگی گذشت!


موقع رفتن، مزار شهدا خلوت تر شد.لحظه آخر چشمم به آنجا افتاد.همه برمی گشتند...دویدم تو.خودم را سر مزار شهید علم الهدی رساندم تا امدم بفهمم چه شد مدیر کاروانمان گفت :بدو همه رفتن. و من هم رفتم...
سر اتوبوس راننده دیر کرد.حدود یک ساعت منتظرش بودیم.کارد می زدی خونم در نمی آمد. از همه وقت های هدر رفته ای که می شد زیارت کنیم حرصم گرفته بود.

بهار89«نمی دانم کدام ماهش»-مشهد
به آسفالت حیاط دبیرستان لم داده بودیم.من ودو نفر دیگر که آن سال با هم جنوب رفته بودیم.
نمی دانم بحث سر چه بود که ناگاه یاد خوابی افتادم که چند شب پیشش دیده بودم! تعریف کردمش:

رفتم هویزه ساکت و آروم بود...دویدم سر قبر شهیدی! خودمو روی زمین انداختم زار زار گریه کردم...اسمشو...اسمش....یادم اومد شهید مهدی پروانه...

رفقام اونو می شناختند از شهدای هویزه بود.

فروردین 90 -هویزه
بین قبر ها سرگردان بودم...شوق دیدن رفیقم قلبم را به تاب تاب در آورده بود.رسیدم، خودم را روی قبرش انداختم و زار زار گریه کردم...
چقدر دلم برایش تنگ شده بود...

شهید  پروانه

[ جمعه 29 مهر 1390 ] [ 03:53 ب.ظ ] [ پروانه ]
پیله
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

پروانه من راحت از پیله رهاگشتی ولی
دنیا مرا با زرق وبرق خود ببین زنجیرکرد...
مثل پرنده خواستم تا اوج عالم پرکشم
اما نفهمیدم کجا پای دل من گیر کرد...
پروانه وبلاگ شاعر دلسوخته ای است که در حسرت پروانه شدن می سوزد...
نویسندگان
وبلاگ
آمار سایت
میهمانان امروز : نفر
میهمانان دیروز : نفر
كل میهمانان : نفر
میهمانان این ماه : نفر
میهمانان ماه قبل : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب